بیست و پنجم اردیبهشت سالروز بزرگداشت استاد سخن و شاعر
آسمانی ایران حکیم ابوالقاسم فردوسی بر همه ی فرزندان ایران و
تمامی پارسی گویان در جای جای گیتی خجسته باد
روز ولادت حضرت فاطمه (ع) و روز مادر
بر بانوان گرامی خجسته باد.
لبخند یار دارد تاثیر ساحرانه
دل می تپد ز شوقش سرشار از ترانه
با من سخن مگویید از حور و باغ رضوان
در دل نهفته دارم باغی پر از جوانه
پندار خشک زاهد شادی گنه شمارد
نالد همیشه از غم ٬ دوزخ و تازیانه
درمانده در سرابی هرگز نمی شناسد
غوغای موج و عمق دریای بی کرانه
تا اوج کوی جانان بی بال ره نباشد
جز بر زمین نیابی آغوش گرم و خانه
دارم نگار خاکی کز آسمان نیامد
اما به نزد من شد تمثیل آن یگانه
دل شد خراب جامش لب های پر شرابش
دیگر روا ندارم پرهیز بی بهانه
یک نکته ات بگویم بر گوش خود بیاویز
هر کار خوب و بد را پس می دهد زمانه
سالروز وفات دخت گرامی نبی اکرم(ص) حضرت فاطمه (ع)
را تسلیت عرض می کنم.
.....................
اول اردیبهشت روز گرامیداشت استاد سخن و نابغه ی بی مثال نثر و
نظم سعدی بزرگ را گرامی میداریم
......................................
درگذشت خواننده و محقق فرهیخته و دلسوز( شادروان فریدون پوررضا) را به فرزندشان جناب آقای دکتر فرشید پوررضا و خانواده ی ارجمند هنرمند درگذشته و دوستداران فرهنگ گیلان تسلیت عرض می کنم.
درود بر دوستان ارجمندم
نوروز یادگار نیاکان پرافتخارما ایرانیان خجسته باد.
امیدوارم سالی لبریز از شادمانی و برکت در پیش رو داشته باشید.
ای که مه بر یاد تو شب زنده داری می کند
آسمان بر چهر تو آیینه داری می کند
روز من تاریک چون شب شد کجایی نازنین
کودک دل در فراقت بی قراری می کند
بی تو در تنهایی خود مانده ام در شام غم
کو عروس صبح کو شب را فراری می کند
از ستم هایی که بر ما می رسد از جهل ما
سنگ خارا گریه چون ابر بهاری می کند
گرگ زد بر میش و بره وین شبان دور از رمه
نی زنان آسوده خاطر خر سواری می کند
ابر اشک آلود گیلانی ببار از درد جهل
چند گویی کاسمان هم کج مداری می کند
دکترعلی حیدری معاف 27/11/1390
یاد باد آن شب خوش
که در آن
با لبی خنده کنان
دست در دست به دیدار غزلخوانی دریا رفتیم
و در آن شب دیدیم
دست خیس و خنک دریا را
که چه نرم
بر سر ساحل در خواب نوازش می کرد
هست یادت که به خنده گفتی :
یک سوال !
ساحلم یا دریا ؟ ماسه یا موج کدام ؟
و من آن لحظه شدم غرق
به دریای نگاهت که مرا
تا به اعماق هوس های نهانی می خواند
. . .
دکتر علی حیدری معاف 30/11/1390
*************************
با دل من مکن ای ماه چنین بوالهوسی
شمع تشویش میفروز در این خانه بسی
زهد پیرانه ی ما را مشکن چون دگران
جمله بر باد دهی توشه ی ما بر هوسی
فتنه در کار کنی نازکنان چون گذری
دل دیوانه بسوزی به نگاهت چو خسی
دردم اینست گلی چون تو وفا را چه کند
که بَر این پیر ٬ جوان می نکند همنفسی
دولت و رونق بازار بهاری که تراست
اندرین معرکه ام تاب نباشد نفسی
نزد من جایگه حسن شبابت نَبُوَد
خانه ی پیر٬ جوان راست بسان قفسی
باز گر پیر پسندی مرو از راه دگر
خدمتت میکنم آنسان که به مقصود رسی!!
علی حیدری معاف 1388
چه تاریک است امشب آسمان
ستارگان شوخ چشم را ببین
به هرسو چشمک میزنند چرا
این چشمان بی حیای آسمان من
* * * * * * * *
و من از رنج می گفتم
که پر می گستراند از خانه ی دل بر دو چشمانم
و از تاریکی روزی
که لمس نور را با دست ها افسانه می دانست
و از بهتی که سر بر درب باورهای من کوبید
و از خشمی که رویید از دل غم ها
که در مسلخ بمیراند امیدم را
ولی برپای خود ماندم
و لرزیدم ولی از پا نیافتادم
صدای باد می آید
صدای باد می آید
که می ریزد خزانی برگهای خاطرات نیمه جان را زیر پای من
و من باری دگر سر سبز خواهم شد
و این پیمانه ام بار دگر لبریز خواهد شد
و من از ماندن و لبخند می گویم
که می مانم و می خندم
و طاق خانه ی دل را به گلهای بهار آذین می بندم
نمی میرم و می خندم.
این شعر رو قبلا نوشته بودم ولی خیلی تغییرش دادم.
از برادرفاضل و عزیزم جناب آقای دکتر راثی پور بی نهایت بابت راهنمایی هایشان سپاسگزارم
ابر سیاه غم که به جانم خزیده است
اینک گشاده بال و روانم رمیده است
از صبر و انتظار ندارم نشانه ای
طاقت به ناکجای هلاکت دویده است
در منتهای بُهت به گِل مانده عقل من
از مقصد وجود نشانی ندیده است
دل نیز هست در هوس آن که عشوه اش
دامی ز اشتیاق به رویش تنیده است
پای خرد نبرده رهم تا حریم راز
دل نیز بجز باغ هوس را ندیده است
تصویر ماورای افق ها چگونه است
هر کس به بوم وهم خطوطی کشیده است
جز مرگ رهی نیست به آن سوی پرده ها
جز هر که جان سپرد کس این را ندیده است
باید به درد خویش بسوزم که کردگار
این سرنوشت تلخ برایم گزیده است
ای که جادو می کنی با چشم مست
برق چشمت طاقتم در هم شکست
تاشدم شوریده ای زیباپسند
باز شاهی آمد و بر سر نشست
دخت خورشیدی برآمد شاد و چست
بند درد و رنج ها خواهد گسست
زندگی با مهربانی دلکش است
بی محبت چیستم جز خاک پست
مدح قدرت گفته را توحید نیست
این نباشد جز مرام بت پرست
شادم از عشقت که بر دل نقش شد
این چنین گنجی که را آید به دست
ای که یادت درد و هم درمان بود
عاشقت هرگز نباشدخودپرست
در دلم جاوید بادا یاد تو
تا ابد مستم من از روز الست
علی حیدری معاف 05/10/1390
ای عشق تو
. . . . . . . . . . . . . .
ای عشق تو آتش زده در خرمن جانم
یکتا بت زیبایی و آگه ز نهانم
فرهادم و لب تشنه ی یک بوسه ی شیرین
درمعرکه ی عشق تو بگذشته ز جا نم
پابندی مهرت نبوَد صحبت امروز
از روز ازل بندۀ آن فّرّ و کیانم
بی دیده توان دید تو را با دل عاشق
هر سو نگرم صورت یار است عیانم
آری که تونزدیک تری از رگ گردن
سرشار ز تو آمده خو ن در شریانم
بی باده چه مستم کند آن وعده ی دیدار
از شوق لقایت غزل آمد به بیانم
آزادگی خود نفروشم به دو عالم
آزاده ام و همدل عشاق جهانم
آزادگی من نبود هدیه ی حاکم
آزاده توام نقش زدی خالق جانم
تو جان جهانی همه رو سوی تو آرند
من ذره به راهی که در آن رقص کنانم
فریاد به سر منزل جانان نرسد با ر
تا نگسلد از بند هوا روح و روانم
13880331


