گلهای زندگی
شعر
سلام بر دوستان عزیزم گرفتاری شغلی باعث تاخیرم میشه و بابت این عذرخواهی می کنم ای خوش آن چشمی
که افشان بیند آن گیسوی تو جان کنم قربان
بدان خندان لب خوشبوی تو گرچه می دانی
نباشم بی حیا یی بوالهوس می تپد دل تا
بیابد ره به سوی کوی تو از محبت گشته
ام مجنون به صحرا نازنین هرچه را دیدم
نبد جز جلوه گاه روی تو دلبری عاشق کشی
در بر بمیرانم دگر تشنه لب مانم
مگر یابم زلال از جوی تو کس نمی داند
چرا سرگشته باشم دل غمین گشته ام شوریده
تا دیدم پریشان موی تو گر نوازی یا
عتاب آری به از دوری بود درحضورت
شادمانم هرچه باشد خوی تو علی حیدری
معاف20 138811 **************************************** بر آیینه ی زمان دستی کشیدم تا آهم را پاک کنم و خود را در آن ببینم لبه های تیز ترک هایش دستم را برید و هنوز خون از دستم می چکد 13881120علی حیدری معاف
برای دخترم ------------------------- آبی چشم تو
دریای من است که به امواج
نگاهت همه گاه رنج بی مهری ایام
ز دل می شویم خنده هایت همه
چون غنچه ی گل که از آن عطر گل های گلستان
بهشت را به جان می بویم شوق دیدار تو ای
دخترکم همه گاه آن نوایی ست که
در سختی عمر دل من را به
تپش می خواند علی حیدری معاف
13881106 نازنینم
بی تو دیگر شوق پروازی ندارم ناله
ها دارد روانم بی تو آوازی ندارم ساده
می گویم بدانی نیست بر دل رنجش از تو همرهی
در زندگی جز بخت ناسازی ندارم گر
نشینم نزد سنگی بی قرار از من گریزد تا
چنین شوریده باشم یار و انبازی ندارم کودک
ار بازیچه بیند خنده آید بر لبانش کودکم
من بی تو اما شوق بر بازی ندارم دامنم
دریا کنم هر شب مرا طاقت نباشد کز
خلائق دل غمینم یار طنازی ندارم طبع
شعری نیست در من خفته ام در دام محنت مرغ
خاطر را صدا کن بی تو شهبازی ندارم علی
حیدری معاف13881103 دوستان عزیز و ارجمند بنده تا شنبه ی هفته ی آتی در مسافرتم و دسترسی به وبلاگم برام دشواره وقتی برگشتم در خدمت عزیزان خواهم بود امید - - - شعله ی شور و
امید در دلم میرقصد و از این شوق
تمنا لب من تب زده می لرزد دره ای پیش دو
چشم با دهانی که در
آن رود احساس
لطافت جاریست به شناور شدنم
می خواند میروم در پی آن
نجوایی که مرا تا زلال هوس
خویش فرا می خواند وبه سویی که در
آن رنگ آواز پرنده
همه گاه پرده هایی همه
با بوی عطوفت دارد پابرهنه در رود رو به سوی افق
مبدا خورشید دوان با غبار سیه از
غلظت آلام وداعی دارم و سلامی به
شکوه حرم ساخته از نور و بلور که در آن دست فواره ای حوض نیاز رو به افلاک
دعا می خواند که مرا بگذارید که انسان باشم نکنم سجده به
سنگ دل هر بت پی نان کودکان را
بگذارید که کودک باشند در پی بازی
خویش و زنان را
بگذارید که با روح لطیف در شب تیره ی
انسان زمان گرمی و نور بر
این قوم پریشان باشند در درون حرم
نور نوازشگر روح غرق در رود
نیاز با دلی شسته ز
اوهام سیاه رو به سویی که
از آن بوی کسی می آید سر به سجاده ی
تسلیم دعا می خوانم که چنان کن که
مرا شرم باشد به دو
چشم تا به هر نرگس
مست شور روییدن جان را بینم نه فقط جام گلی تا ز هر سرو
روان شاخه هایی بینم که چو آغوش گشوده به تمنای وصال رو به خورشید
نوا می خوانند و به هر انسانی پرتو نور تو را
در نگرم که برون از من
و ماست وهمیشه با ماست که همیشه با ماست علی حیدری معاف13881027
| Design By : Night Skin |


