گلهای زندگی
شعر
به سحر نسیم گوید به من ای فتاده از پا که تحملی بدار و رسد آن نگار زیبا چه کنم بجز دعایی به نماز صبحگاهی که به چشم خود ببیند چه گذشته بر سر
ما به لطافت بهاری شده غوطه ور چو جانش نشود ضمیر پاکش خبر از شتا و سرما خبری نداده ما را که چگونه پا بر آرم که رسم به منزل او که سر است از ثریا به دو پای ناتوانم نرسم سمند او را به پر خیال شاید شود این عجب مهیا به تحیر اندر اینک بدهم به دل تسلی که ببوس نو گلی را که بدستت آید اینجا به دو روز عمر فانی مگذر ز مهربانی که نیاوری غنیمت ز سفر به کهکشانها علی حیدری معاف13880815 ***************** به یاد آنکه بی مهرش حزینم و جز دریای مهر او نبینم(راستش من مرد تحمل دوری دوستان عزیزم نیستم اینم مال چند ماه قبله ولی دلم میخواد الان اینجا باشه)
- - - بیا ای مَه زعشقت بیقرارم دگر از دوریت تابی ندارم چو گل را بو کنم هیهات از دل دلم گوید کجا جویم نگارم به هر پروانه گویم خوش به حالت کجا شمعی که سوزد در شرارم؟ به دشت خشک این سینه نبارید ز ابر عشق ٬ آب خوشگوارم نه بادی و نه رودی آید این ره نه مرداب و نباشد چشمه سارم خدایا آخر این حالم تو دانی مرا ناید گِلِِه از تو گزارم به هر جا گل بروید هست بلبل فغان آرد که بر گل بیقرارم خدایا چند گویم خود که دانی "من او را دوست دارم
دوست دارم"(1) تو خود این مِهر در من آفریدی چرا خواهی مرا در حال زارم اگر رایت نبوده عشق ورزی چرا دل نافریدی سنگ وارم؟ چرا دادی کُُلَه از تاج مستی نگین مِهِِر دادی شاهوارم دعایم را تو دانی پیش از
من چو دانی از چه اش در گفته آرم؟ تمام کنه جانم در همین است: "من اورا دوست دارم دوست دارم" علی حیدری معاف 13880528 (1) این مصرع یا شبیه به آن در شعر زنده یاد فروغ فرخزاد بود. ***************************** این غزل مال چند ماه قبله ولی باز میذارمش به یاد دوست عزیزم دکتر روشن فومنی فتنه گر من من مستم و مفتون تو ای فتنه گر من چون شام سیاهست کنون هر
سحر من گه ابر خموشم گذرم ساکت و آرام گه سیل خروشان برود از بصرمن تا شور مرا هر که ببیند بگریزد کآشفتگی ام یاد کند از شرر
من یا خنده در آید ز لب مردم بازار از خنده ی من بر دل و حال
و قَََََدَََر من بر چشم سیاهت همه ی خلق گرفتار زآن است که یک لحظه نگیری خبرِِِِِِِِ ِمن پاداش به بلبل بدهد گل به نگاهی آید که نگاهت بشناسد نظرِ
ِِمن؟ از بذر جفایی که بکاری نه عجب گر "فریاد "شود شیون و اشکم ثمرِِ ِِِمن (علی حیدری 1388/3/2) درد فراق تو فزون ز حد طاقت است امید وصل همچو سراب و مرارت است در دشت بی کران محبت به جان من هر روز و هر شبم ز تاثر قیامت است مهرت به دل فتادو دلت جای دیگر است بر تخت سلطنت به گدایت چه حاجت است برکوی تو جانا به عقل و دل چو بسته راه پس دیدن آیات جمالت سعادت است گر اندکی ز پرتو حسنت به گل فتاد بر چیدن هر گل به چشم دل عبادت است آری رواست بوسه بگیرم ز یار خود او هم گل است و آیت تو در لطافت است علی حیدری معاف(فریاد)13880810 سالروز تولد امام رضا (ع) مبارکباد چه شود اگر درآیی تو شبی به خانه ی من که دگر چو روز روشن شود آشیانه ی من گل من دمی نظر کن که رود ز دست عمرم مگذر چنین به غفلت بشنو ترانه ی من غم دل چنان گرانست و فضای سینه درهم که دمی دگر نیابی به خدا نشانه ی من چو
غریب مانده این دل چه بگوید آشنا را که ببیند و نپرسد ز من و فسانه ی من چه خیال پرور آید دل من در آرزویت که به دل بپرورانی صنما
جوانه ی من به گدا که عهد یاری
نکند زبان شیرین زچه این مکرر آمد
همه در زمانه ی من علی حیدری
معاف(فریاد)13880728 از دوست ارجمند خانم دکتر الف_دریا بانوی آفتاب بنگر بزم مستانه بهار را که چگونه به بیداد یاس رازقی پایکوبان دایره بر دست گرفته و در کوی و برزن عشق را فریاد میکند شاید رابعه ای دیگر دلش برای بکتاش امروز چنان پر بزند که یاد آن اشعار حزین دوباره زنده شود به مهر و یا شیرینی دیگر خواب ببیند فرهاد را که به جای بیستون سقف خدا را میتراشد تا گنبدی سازد از دلددادگی بانوی آفتاب نترس از سیاهی شب که اگر امروزت را میگیرد باز فاتح فردا گیسوان طلایی رنگت خواهد بود نگاه کن این کهنه دیر هنوز بوی نا نگرفته و میشود رد معشوق را بر غبار پنجره یافت و زندگی کرد به امید تا باغ دلدادگی باز جوانه زند ++++++++++++++ از علی حیدری معاف: گیسوان شب بلند
وهور شد در خواب ناز نازنین خواهم بخوانم
نغمه ی مِهر و نیاز ریزش انوار سیمین از مََه
و باد بهار هجرت اندوه دوری خاطری آزادو باز برق چشمانت که آرد شور
مستی را به دل دل که بر محراب ابرویت
گزارد هر نماز شهد لبخند تو و نوشی که
گیرم از لبت دست مِهری کو برآید بر
سرم بنده نواز گرمی آغوش مِِهر و عطر گیسوی
بلند راحت جان آمد و
بر باد شد آن سوز و ساز لحظه های با تو بودن زندگی
باشد مرا بی توای مَهرو تمام
عمر باشد در گداز علی حیدری
معاف13880725 این پست شامل سه غزل است که مانند همیشه دوست فرهیخته ام خانم دکتر الف_دریا بنده را از مساعدت ارزشمندشان برخوردار کردند و سپاسگزار ایشان هستم. (1)
غزال وحشی آخر ای غزال
وحشی با که درد دل بگویم که زدی به چشم
مستت ره دین و آبرویم همه گه به انتظارت به ره است مردم من که
بر او قدم گذاری برسم به آرزویم نگهی گر از تو آید غم دل فرو نشیند چه کنم که از تفقد نظری کنی به رویم نه عروض میشناسم نه قلم به کار گیرم همه خون دل تراود چوکلام و گفت و
گویم بگذار تا بگویم که شده جگر مرا خون صنما به سنگ غفلت شکنی چرا سبویم غم تو چنان گدازد به شرارخاطرم را که دمی فرو نماند نگهم ز جست و جویم تب و تاب اگر بماند برود روانم از تن بوز ای نسیم دریا که زعطر او ببویم نرسد عنایت تو به من ای نگار مَهرو مگر از غمت
بمیرم نظری کنی به سویم علی حیدری
معاف13880715 +++++++++++++++++++++++ باغ رویاهای دل
ای نازنین نیست جز گلزار
گلهای شمین(1) هر گل آید در
نظر چون روی تو هر نکویی هست
در چشمم چنین شوق دیدارت غزل
آرد به دل وآن غزلها بانگ
عشقی آتشین نغمه ی جان
پرور تو هر زمان دست مرهم گشت
بر جان غمین خنده هایت٬
غنچه های لعل تو شرم و شوقی هست
درآنها عجین زندگی با مِهر
تو مَهروی من بهتر از لطف
نگارستان چین گر نگاران جهان
یک حلقه اند روی تو بر حلقه
باشد چون نگین از خدا خواهم
به جان بسپردنم عطر تو سازد
مشامم عنبرین عشق تو شد
جوهرو بنیان جان آمد این تقدیر
از جان آفرین (1) شمین: خوشبو علی حیدری معاف13880715 ++++++++++++++++++++++++ (3) ای مهربان از تو گفتن
نیست آسان مهربان زآنکه تو جانی
و جان در تن نهان با تو نشناسم
که پیری یا جوان من تو را بینم
به دل چون جان جان آن نگاه و آن
سخن گفتن خوشست برتر از آن
باشدت نیکو روان قد چو سرو
ومیخرامی کبک سان پات برخاکست و
سر بر کهکشان هر زمان بینم
تو را با چشم دل بیخبر مانم ز
جسم خاکیان غرق گردم در
زلال روح تو تا دگر از من
نگیرد کس نشان تا شناسم بوی
تو در رهگذار جان خروشد مست
چون آتشفشان آنچنان با یاد
تو خو کرده ام ٬ لحظه ای با خود
نباشم همزبان هرچه در دل
میرود رو سوی تست یاد تو آیینه ٬
من نقشی در آن جسم خاکی مانده
برروی زمین روح ما با
یکدگر در آسمان چون کبوترها به
چرخ و بازیند من ندانم تا
کدام اینست و آن علی حیدری
معاف13880715
| Design By : Night Skin |

